تبليغاتX


×....مهربونی و دوستی...×
***خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست! دوست داشتن داشتني هاست***

 

خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا

 

  از این مردم که به ظاهر  صادق و با وفا اند 

  

 خسته ام  از دوری, از درد انتظار از این بیماری نا علاج

  

خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... خسته ام 

 

آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش

 

از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام 

 

پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت

  

در میان دل مردم  نیست همش نیرنگ پیداست

  

دیگر دست محبتی در میان مردم نیست

 

دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست

  

سفره ی دل مردم همش دروغ است

  

به ظاهر پاک و صادقانه است....

 

 

سلام

خیلی دلم گرفته

مامان بزرگم رو از دست دادم

درسته پیر بود اما خیلی دلم براش تنگ شده

جاش خیلی خالیه

روز به روز زندگی ها داره ماشینی میشه

پس کو اون صفا و صمیمیت قبل؟

یه مامان بزرگ داشتیم بعضی شبا همه بچه ها و نوه ها خونش جمع می شدیم

اما حالا...

دیگه مطمئنم سالی ۲ ..۳ بار هم به زور همدیگه رو ببینیم

چه دنیایی ای خدا

نمی دونم چیم شده؟

فکر کنم به ۱ روز تنهایی نیاز دارم تا فکر کنم...شاید اینجوری آروم بشم

جمعه کنکور پزشکی دانشگاه آزاد تهران دارم و باید برم اونجا

نمی دونم شاید خدا خواسته که بعد فوت مامان بزرگ با رفتن به تهران حال و هوام عوض بشه

به هرحال خدایا شکرت....به داده ها و نداده هات

الان که اومدم اینجا حرف زدم کمی احساس سبکی می کنم

همه کنارم هستن اما خیلی احساس تنهایی دارم

البته هیچ کار خدا بی حکمت نیست

با فوت مامان بزرگم یاد گرفتم دنیا چقد پوچه و واقعا چرا اینقد بهش وابسته شدیم؟

یاد گرفتم بهتره تو زندگی صبورتر باشم

یاد گرفتم تنها کسی که برات می مونه خداست و دیگه هیچ کس

راستی ۱۸ تیر تولدم بود اما با این اتفاق همه چی یادم رفت

اما

نمی خوام امیدمو از دست بدم

می خوام با امید زندگی کنم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 1:55  توسط دوست تو | 

سختی ها را طی کن و وقتی به قله کوه رسیدی به تمام سنگ ریزه هایی  که پایت را خراشیدند

 لبخند بزن....

 

سلام

 

کنکور هم اومد و رفت

 

ما هم رفتیم و باز هم اومدیم...!

 

۷ خوان رو گذروندم و مهمترینش که خوام هشتم هست مونده یعنی همون نتیجه ها....

 

نمی دونم نتیجه ی زحماتم چی می شه

 

اما مطمئنم خدا هیچ زحمتی رو بی نتیجه نمی ذاره

 

من صبح کنکور با توکل به خدا رفتم سر آزمون پس مطمئنم نتیجم اونی می شه که  خدا بخواد

و حکمتش باشه...

 

دلم برای آپ تنگ شده بودا

 

ولی راستش هنوز باورم نمی شه از شر کنکور خلاص شدم

 

به خدا این مدت مردم...پیر شدم از دست کنکور

 

 

البته حالا تازه اول راهیم....اول که نه می شه گفت تقریبا وسط راهیم

 

انشاالله که همه نتیجه ی خوبی بگیرن و هر جا دوست دارن قبول شن بعدشم من

 

 

و اما در آخر چکیده ی حرف هام

 

راستش توی این یک سال فهمیدم چقدر خوبه آدم توی زندگیش یه هدف مشخصی داشته باشه و

 

وقتی هدف داشته باشی زندگیت یه رنگ دیگه داره

 

هر روز هر جا بری همیشه فکر هدفت و رسیدن بهش هستی

 

خب البته هر هدفی سختی های خودشو داره و تنها نشستن و فکر کردن بهش ارزش نداره باید سختی

 

 بکشی اما بعد می فهمی همین سختی هاش هم شیرین بود

 

من خودم خیلی وقتا کوتاهی کردم اما روزای آخر خیلی خوندم و بعد کنکور یه نفس راحت کشیدم

 

و یه چیز مهم که یاد گرفتم اینکه ما همون چیزی می شیم که تو زهنمون تصور می کنیم

 

اگه با پیش خودت تو ذهنت فکر می کنی که به هدفت نمی رسی و می بازی مطمئن باش توی واقعیت

 

 هم همین اتفاق می افته و تو می بازی و برعکسش اگه امید به رسیدن هدفت داشته باشی مطمئن

 

باش پیروز میشی

 

البته لازم به دکره که همه شما اینا رو بهتر از من میدونید

 فقط خواستم یادآوری کنم

 

خب

 

مبارزه ی بعدی تو چه زمانیه؟خودتو آماده کردی؟

 

صحنه ی پیروزیتو وی ذهنت تصور کردی؟

 

اگه نه یک بار دیگه باید به این جمله فکر کن...

 

روزها و هفته ها قبل از هر مبارزه ای تو و فقط تو می توانی صحنه ی پیروزی خودت را توی ذهنت  ترسیم

 کنی...

روز مبارزه فقط یک بهانه است بهانه ای برای اینکه به تو ثابت کند همواره در جایگاهی قرار می گیری که تصور کرده ای...

 

پس یا علی پاشو تا حرکت کنیم

 

 بی خیال گذشته هنوز خیلی چیزای دیگه مونده که باید بدستشون بیاریم.....مگه نه؟

 

 

 

منتظر نظرهای گرمتون هستم...منو خوشحال کنید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 0:36  توسط دوست تو | 

 

 

سلام به همه ی دوستان عزیز و گلم            

 

اومدم اینجا تا از همگی خداحافظی کنم و برم دور درس و مشقم

 

فردا شنبه 24/6/85 من می رم به مقطع پیش دانشگاهی

 

وای دیگه خودتون می دونین چقدر باید درس خوند و زحمت کشید تا یه جای خوب قبول شد

 

دوست دارم 10 ماه دیگه که اومدم ببینم چند تا از دوستام به یادم بودم

 

همتونو دوست دارم و تو رو خدا دعا یادتون نره که انشاالله بیام و بگم :

 

من رشته مورد علاقم قبول شدم....

 

خدایا خودت کمکم کن

 

کمکم کن تا با اراده بشینم درس بخونم....

 

خدا جون می دونم مهربونی و خودت کمکم می کنی

 

پس تصمیم می گیرم

 

تصمیمی به ارزش یک زندگی......

 

(خودتونو جای من بذارید که باید از خیلی تفریحاتم بزنم و اون وقت دعام کنید)

 

پس التماس دعا شدیدا...

 

 

 

خب حالا یک مطلب هم براتون می ذارم

 

 

ببینید چه عکس قشنگش پیدا کردم!نمیدونم داستانش رو شنیدی یانه.

 

میگن یه جا خشکسالی شده بود مردم با ایمان و مهربون اونجا که همه با هم همدل و دوست بودند

 رفتند زیر آسمون تا برای آمدن باران دعا کنند اونها اونقدر مطمئن بودند و به خدا ایمان داشتند که با

خود چتر بردند و این یعنی آخر ایمان....!

 

***من رفتم خدانگهدار تا ۱۰ ماه دیگه انشاالله.....***

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 22:47  توسط دوست تو | 

 سر آغاز گفتار است نام خدا

 

سپاس خداوند مهربان را كه مرا به حمد خود راهنمايي فرمود

شكر خدايي را كه آخرين هدفش بهشت است

خدايي كه رمضان را به من نشان داد تا به رضوان برسم

رمضان شهرالله است

ماه به پا ايستادن در تمام شب و ذكر خدا را گفتن

ماه نزول قرآن ... شمع هميشه فروزان هدايت

ماهي كه يك شبش را شب سرنوشت موجودات قرار داد ... شب قدر

« اللهم صل علي محمد و آل محمد »

مرا از روزه داران قرار ده

مرا ياري كن تا در سير رضاي تو قدم بردارم

الهي محبت غير خود را از دلم دور كن

الهي اگر سرمايه عمر از دست دادم رشته اميد به تو ننهادم

الهي گمانم آن است كه زاري بنده را دوست داري كه فرمودي 

 

 

انين المذنين احب الي من تسبيح المسبحين

 

گناه كارم، به رحمت واسعه ي تو اميدوارم

رحمتت دريايي بي پايان، گناهم طرحي است بي بيان

               خدايا ..........

لازم به ذکر می دونم که بگم این مطلب خیلی زیبا برگرفته از وبلاگ دوست گلم شاپرکانه هست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 21:42  توسط دوست تو | 

 

 

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و ...

 

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت و همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده

 

وجزیره را ترک می کردند.

 

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

 

وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک

 

خواست و به او گفت: " آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"

 

ثروت گفت: "نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."

 

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.

 

غرور گفت: " نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا

 

 کثیف خواهی کرد."

 

غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بیایم!"

 

غم با صدای حزن آلود گفت: " آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."

 

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.

 

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:

 

 " بیا عشق تو را خواهم برد."

 

عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل

 

 قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.

 

وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات

 

داده بود چقدر برگردنش حق دارد.

 

عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:

 

 " آن پیر مرد که بود؟ "

 

علم پاسخ داد: " زمان"

 

عشق با تعجب پرسید: " زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"

 

علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:

 

 "زیرا بعد از خدا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است و بس ......"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 20:8  توسط دوست تو | 

 

همیشه وقتی تنها و نا امید و ملول 

تن و روانت از دست این و آن خسته است....

همیشه وقتی رخسار این جهان تاریک است

همیشه وقتی......

گوشه ی گرمی به نام دل با تو هست که صادقانه تراست از هرکه با تو پیوسته

به دل پناه ببر که آخرین پناه توست

به دل پناه ببر که تو را آنچنان که تمنای توست تو را دوست می دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 14:29  توسط دوست تو | 

 

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم



کاش دلهامون به بزرگي بچگي بود

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را

از نگاهش مي توان خواند


کاش براي حرف زدن نيازي به صحبت کردن نداشتيم

کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي بود

کاش قلبها در چهره بود

 



اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

سکوتي را که يک نفر بفهمد بهتر از هزار فريادي است که هيچ کس نفهمد

سکوتي که سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هايي که گفتنش يک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

 



بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن

بزرگ شديم هيچکي نميبينه

بچه بوديم تو جمع گريه مي کرديم

بزرگ شديم تو خلوت

 



بچه بوديم راحت دلمون نمي شکست

بزرگ شديم خيلي آسون دلمون مي شکنه


بچه بوديم همه رو 10 تا دوست داشتيم

بزرگ که شديم بعضي ها رو هيچي بعضي هارو کم و بعضي ها رو بي نهايت دوست داريم

بچه که بوديم قضاوت نمي کرديم و همه يکسان بودن

بزرگ که شديم قضاوتهاي درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغيير کنه

 



کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگي 10 تا دوست داشتيم

بچه که بوديم اگه با کسي دعوا ميکرديم 1 ساعت بعد از يادمون ميرفت

بزرگ که شديم گاهي دعواهامون سالها تو يادمون مونده و آشتي نمي کنيم


بچه که بوديم گاهي با يه تيکه نخ سرگرم مي شديم

بزرگ که شديم حتي 100 تا کلاف نخم سرگرممون نميکنه

 



بچه که بوديم بزرگترين آرزومون داشتن کوچکترين چيز بود

بزرگ که شديم کوچکترين آرزومون داشتن بزرگترين چيزه

بچه که بوديم آرزمون بزرگ شدن بود

بزرگ که شديم حسرت برگشتن به بچگي رو داريم

 



بچه که بوديم تو بازيهامون همش اداي بزرگ ترها رو در مي آورديم

بزرگ که شديم همش تو خيالمون بر ميگرديم به بچگي


بچه بوديم  درد دل ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند

بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد

 


بچه که بوديم بچه بوديم

بزرگ که شديم بزرگ که نشديم هيچ ديگه همون بچه هم نيستيم

... اي کاش هيچ وقت بزرگ نمي شديم

و هميشه بچه بوديم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 14:17  توسط دوست تو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام...
اسم مستعار من تو این وب لاگ هدیه هست((اسم واقعیم پگاه هست)) و اهل شیرازم و متولد ماه تیرم..خیلی هم با احساسم و کمی زود رنج...همه رنگها رو دوست دارم چون هر کدوم زیبایی خودشو داره ولی بیشتر از همه سفید..توی درسا زبان و زیست دوست دارم و توی شغل توریستی رو..توی خوردنی ها هم طعم ترش و کاکائو و پفک دوست دارم

دوست دارم وقتی میای اینجا نظرتو در مورد وبلاگ و مطالب بدی و دوست دارم حتما مطالبو بخونی بعد نظر بدی

به امید روزی هستم که یه روز همه با هم دوست و مهربون باشن..و می دونم من و تو اگه بخوایم می تونیم بهترین دوستای هم باشیم..تو همین دنیای کوچیکمون

و در آخر این وب لاگ را به تمامی قلب های کوچک که دارای آرزوهای بزرگ هستن تقدیم میکنیم

پیوندهای روزانه
طالع بینی و تعبیر خواب
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
لیلا جون و آرین کوچولوی جیگررررر
دنیاجون (عزیزم)
لیلا گلم (دوست عزیزم)
شمیم عزیز (دختر عموم)
صدف جون (دختر عموم)
یاس عزیز
يلدا جان
آنوشا عزيزم
هستی(دوست عزیز و نازم)
آقا مجید
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان