تبليغاتX
...دنياي كوچيك من...
...دنياي كوچيك من...

***خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست! دوست داشتن داشتني هاست***


راز

خدایا تو را سپاس ..


من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد.

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم.

من شهامت خواستم و خداوند موانعی را سر راهم قرار داد، تا آنها را از میان بردارم.

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم.

 

        

 

وقتی به دنیا آمدم صدایی در گوشم
طنین انداخت و گفت: تا آخرین لحظه عمرت با توخواهم ماند
به او گفتم: تو که هستی
گفت:غم
با خود فکر کردم غم عروسکی است که می توان با آن بازی کرد
اما حال می بینم که خود عروسکی هستم
           

دوشنبه 30 آبان1384 توسط دوست تو |

نشانی من

شهر من غربت ديار بي کسي اندکي پايينتر از دلواپسي 
چند متري مانده تا اوارگي
ده قدم پايينتر از بيچارگي جنب يک ويرانه ميپيچي به  راست ميرسي در کوچه اي کز ان ماست داخل بن بست تنهايي و درد هست منزلگاه چندين دوره گرد  خسته و وامانده از اين ماجرا در ميان اطراف ميبيني مر
ا          

اسمتو گذاشتم گل ترسيدم پژمرده شي ،

 گذاشتم خورشيد ترسيدم غروب كني ،

 گذاشتم جونم كه اگه رفتي منم برم .

 

یکشنبه 29 آبان1384 توسط دوست تو |

آغوش عشق

دلم می خواهد دستانت را در دستانم بگیرم

و از گرمای وجودت لبریز عشق شوم

دلم می خواهد تو را برای همیشه در آغوش داشته باشم

و نگاهت را در چشمانم حفظ کنم

تو بهانه ای برای من

بهانه ای برای بودن و بودن

برای دیدن و شنیدن

لمس کردن و چشیدن

شب و روز با تو هستم

اما، بدون تو

نگاه خسته ام را در چشمانی می بینم که هیچ گاه معنی بودنم را درک نکرد

کاش می دانستی که بدون تو چه بر من می گذرد

شنبه 28 آبان1384 توسط دوست تو |

هدیه

بهترین هدیه ای که می توان به یک دوست خوب داد حقیقت  است.

اینو تقدیم می کنم به بهترین دوستان عزیزم ***مهتاب***دنیا***فاتیلا***ماندانا***و.....

 

 

جمعه 27 آبان1384 توسط دوست تو |

نمی بخشم

نمي بخشم

تو را با ديگری ديدم که گرم گفتگو بودی

 با او آهسته ميرفتی سراپا محو او بودی

صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردی

شکستی عهد ديرين را گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم

چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم

چه عمری را که من بيهوده به پای تو هدر کردم

تو عمرم را هدر کردی گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم

همين بود آن صفايی را که ميگفتی

همين بود آن وفايی را که ميگفتی

تو که خود اين چنين بودی چرا روزم سيه کردی

گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم

 

پنجشنبه 26 آبان1384 توسط دوست تو |

یادگار عشق

مي نويسم يادگاري
تا بماند ماندگار
کاش مي شد يک غزل از
عشق
خويش
مي نوشتم بر دل او يادگار

پنجشنبه 26 آبان1384 توسط دوست تو |

گفتگو با خدا

 

***گفتگو با خدا****

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید.

خدا خندید:

وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم: چه چیز بشر شما را متعجب میکند؟

خدا پاسخ داد: کودکی شان،

.... اینکه آنها از کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند،

و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو می کنند که کودک باشند.

....  اینکه آنها سلامتی خود را به خطر می اندازند تا پول بدست آورند،

و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.

.... اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند،

و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

.... اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند،

و به گونه ای می میرند که گویی هر گز زندگی نکرده اند.

 

 

 

دستهای خدا دستانم را گرفت.

برای مدتی سکوت کردیم.

ومن دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر، می خواهی کدامین درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

 

او گفت:

.... بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند تا عاشقشان باشد،

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

.... بیاموزند که درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

.... بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم، ایجاد کنیم،

اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

.... بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین را دارد،

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

.... بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند،

فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.

.... بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند، و آن را متفاوت ببینند.

.... بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

 

من با خضوع گفتم:

از شما به خاطر این گفتگو متشکرم.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

.... فقط اینکه بدانند، من اینجا هستم

همیشه..............

 

پنجشنبه 26 آبان1384 توسط دوست تو |

    

فاصله ی بین من و شما فقط یک کلمه است.......

یه سلام آبی آخه امروز بارون اومد...واسه همین هم یه کم دلم گرفت هم خیلی لذت بردم...دلم می خواست ساعت ها زیر بارون بشینم اما درس و مدرسه نذاش.حالا هم شب شدو اومدم چند تا مطلب بنویسم.خوب این روزا چون روزای اول شروع وب لاگم هست می خوام یه کاری کنم مشتری شین

خوب با چند تا مطلب چه طورین؟؟!! امیدوارم خوشتون بیاد و تکراری نباشه

        *****آخرین نفس***

دیگه رو شونه های من جایی نمونده واسه تو

همین آلان می خوام بگم از جلوی چشام برو

بزار دیگه تنها باشم تو سرزمین بی کسی

دیگه نمی خوام که بگم، برای من مقدسی

 

حتی اگه از راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانه های عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اتاق تو، آن شب

 آن شب نگاه سرد و سیاهی داشت

دالاب دیدگان تو در ظلمت، گویی

گویی به عمق روح تو راهی داشت

 

رنگ چشای روشنت

مثل ستاره تو شبت

این دل بیقرار من واسه نگاهت می تپه

اما دیگه نمی تونم

اما دیگه نمی تونم، یک لحظه اینجا بمونم

می خوام تا آخرین نفس

می خوام تا آخرین نفس، شعرهای غمگین بخونم

می خوام تا آخرین نفس، شعرهای غمگین بخونم

 

پنجشنبه 26 آبان1384 توسط دوست تو |

سلام اول

سلام به همه ی بروبچ این اولین آشنایی ما هست.امیدوارم بتونم راضی نگهتون دارم 

                       

اگه يه روز بغض گلوت و فشرد

بهت قول نميدم که بخندونمت

ولی بهت قول می دم که باهات گريه کنم

اگه يه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی

خبرم کن

قول ميدم خيلی ساکت باشم

اگه يه روز خواستی بری

حتما خبرم کن

قول نميدم که ازت بخوام بمونی

ولی قول ميدم حتما باهات بيام

اما...

اگه يه روز سراغم رو گرفتی

و خبری نشد...

سريع به ديدنم بيا

احتمالا بهت احتياج دارم

 

 

یکشنبه 22 آبان1384 توسط دوست تو |



آمده ام تا بنویسم برای گفتن ناگفته ها
برای زیستنی دیگر گونه
برای اندیشیدنی متفاوت
برای پرواز تا اوج
برای ویران کردن باورهای دست و پاگیر
و می نویسم برای ساختنی دوباره....

سلام.من پگاه هستم اهل شیراز. يه دختر دانشجو متولد ماه تیر...خیلی هم رمانتیک و با احساسم...

همه رنگها رو دوست دارم چون هر رنگ زیبایی خودشو داره ولی بیشتر از همه سفید و قرمز و سبز لیمویی...توی خوردنی هم طعم ترش و کاکائو و پفک...ضمنا عاشق هندونه هستم

دوست دارم وقتی میای اینجا نظرتو در مورد وبلاگ و مطالب بدی و دوست دارم حتما مطالبو بخونی بعد نظر بدی

به امید روزی هستم که همه با هم دوست و مهربون باشن...و می دونم من و تو اگه بخوایم می تونیم بهترین دوستای هم باشیم..تو همین دنیای کوچیکمون...!

و در آخر این وبلاگ تقدیم به تمامی قلب های کوچک که دارای آرزوهای بزرگ هستن


طالع بینی و تعبیر خواب

RSS 2.0

Designed By ParsTheme