|
خداوندا !
اگر روزي تو از عشرت به زير آيي...لباس فقررا پوشي
غرورت را براي نان بريزي پاي نامردان
وگر با مردمان انگيزي شتابان در پي روزي
زپيشاني عرق ريزي وشب آزرده و خسته
شهيد دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را كفر گويي
اگر در ظهر گرماخيز تابستان كنار سايه ي ديوار
تن خود را به دست خاك بسپاري
لبان تشنه را در كاسه ي مسيني قير اندود بگذاري
وقدري آن طرفتر خانه ي مومن در روبه رو بيني
ودستانت براي سكه اي اين سوي و آنسو در گذر باشد
به اميدي كه شايدرهگذاري از درد دلت باخبر باشد
زمين و آسمان را كفر گويي

خداوندا !!!!
اگر روزي بشر گردي زحال من خبر گردي
و با چشمان خود نامردمي ها را بيني
باز پشيمان ميشوي از قصه ي خلقت
از اين بودن
از اين بدعت
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گويي؟؟؟!!!
گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام.
خدا زياد هم بزرگ نيست.
خدا در آغوش من جا مي شود،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است.
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم .
تب مي کنم و هذيان مي گويم.
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم.
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي.
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند.
مي دانم زياد مهمان نخوام بود.
اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است.
زمان مي گذرد.

هميشه سعي مي کنم خوب باشم و هميشه بد مي مانم.
بايد کمي قدم بزنم تا فکر کنم.
من براي اينکه براي کسي که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم .
مدتي هست که خيلي افسرده ام.
از اينکه چيزي مي نويسم احساس بدي به من دست مي دهد.
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام.
و از اين متاسفم.
و بيشتر از اين تاسف مي خورم که روزهايي که سعي مي کردم مورچه هاي
سياه را لگد نکنم ناخواسته غنچه هاي بوته گلي را لگد مال کردم.
من اين روزها مدام هذيان مي گويم
آسمان براي من بنفش است .
...... بايد کمي قدم بزنم...... |