|
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبرازهمه خندان باشیم
بالهايت را كجا گذاشتي؟؟؟؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست.
انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت:
اما من درخت نيستم.تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت:من فرق درختها وآدمها را خوب مي دانم.
اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم.
انسان خنديد و اين به نظرش خنده دار ترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت:راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟؟
انسان منظور پرنده را نفهميد و باز هم خنديد.
پرنده گفت:نمي داني در آسمان چقدر جاي تو خاليست.
انسان ديگر نخنديد.انگار ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد.
چيزي كه نمي دانست چيست.شايد يك آبي دور.يك اوج دوست داشتني...
پرنده گفت:غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن يادشان رفته
درست است پروازبراي پرنده ضرورت است امااگر تمرين نكند فراموش مي شود.
پرنده اين را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال كردتا اينكه چشمش به يك آبي بزرگ افتادو
ياد آورد كه روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بودو
چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت:
يادت مي آيد كه تو را دو پا و دو بال آفريده بودم؟
زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما
تو آسمان را نديدي.راستي عزيزم
بالهايت را كجا گذاشتي؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد
آن وقت رو به خدا كرد و گريست....

|