|
دوباره برگشتم اما این بار مث قبل خوشحال نیستم...مدتی هست که
بابام خون ریزی مغزی کرد و عمل کرد مغزشو...خدا رو شکر حالا
حالش خیلی بهتره اما دعا کنید خوب خوب خوب بشه چون باباها
خیلی مهربونن و این موقع هاست که قدرشونو می دونیم ....
پس دعا یادتون نره......

چقدر دلم گرفته ...
همه چي دست به دست هم دادن
تا بغضم نفس بگيره و بياد توچشمام
بعدش آروم آروم از گونه هام زندگي بگيره
و آخرش هم
بميره همونجا كه متولد شده رو گونه هام ...
* * * * *
ما چقدر دير متوجه ميشويم كه
زندگي يعني همان روزهايي
كه ما زود گذشتن آن را آرزو می کردیم...

|