تبليغاتX
...دنياي كوچيك من...
...دنياي كوچيك من...

***خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست! دوست داشتن داشتني هاست***


 

 

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و ...

 

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت و همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده

 

وجزیره را ترک می کردند.

 

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

 

وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک

 

خواست و به او گفت: " آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"

 

ثروت گفت: "نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."

 

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.

 

غرور گفت: " نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا

 

 کثیف خواهی کرد."

 

غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بیایم!"

 

غم با صدای حزن آلود گفت: " آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."

 

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.

 

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:

 

 " بیا عشق تو را خواهم برد."

 

عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل

 

 قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.

 

وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات

 

داده بود چقدر برگردنش حق دارد.

 

عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:

 

 " آن پیر مرد که بود؟ "

 

علم پاسخ داد: " زمان"

 

عشق با تعجب پرسید: " زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"

 

علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:

 

 "زیرا بعد از خدا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است و بس ......"

 

سه شنبه 30 مرداد1386 توسط دوست تو |

دل پناه همیشگی

 

همیشه وقتی تنها و نا امید و ملول 

تن و روانت از دست این و آن خسته است....

همیشه وقتی رخسار این جهان تاریک است

همیشه وقتی......

گوشه ی گرمی به نام دل با تو هست که صادقانه تراست از هرکه با تو پیوسته

به دل پناه ببر که آخرین پناه توست

به دل پناه ببر که تو را آنچنان که تمنای توست تو را دوست می دارد

 

شنبه 20 مرداد1386 توسط دوست تو |

ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم...

 

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم



کاش دلهامون به بزرگي بچگي بود

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را

از نگاهش مي توان خواند


کاش براي حرف زدن نيازي به صحبت کردن نداشتيم

کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي بود

کاش قلبها در چهره بود

 



اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

سکوتي را که يک نفر بفهمد بهتر از هزار فريادي است که هيچ کس نفهمد

سکوتي که سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هايي که گفتنش يک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

 



بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن

بزرگ شديم هيچکي نميبينه

بچه بوديم تو جمع گريه مي کرديم

بزرگ شديم تو خلوت

 



بچه بوديم راحت دلمون نمي شکست

بزرگ شديم خيلي آسون دلمون مي شکنه


بچه بوديم همه رو 10 تا دوست داشتيم

بزرگ که شديم بعضي ها رو هيچي بعضي هارو کم و بعضي ها رو بي نهايت دوست داريم

بچه که بوديم قضاوت نمي کرديم و همه يکسان بودن

بزرگ که شديم قضاوتهاي درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغيير کنه

 



کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگي 10 تا دوست داشتيم

بچه که بوديم اگه با کسي دعوا ميکرديم 1 ساعت بعد از يادمون ميرفت

بزرگ که شديم گاهي دعواهامون سالها تو يادمون مونده و آشتي نمي کنيم


بچه که بوديم گاهي با يه تيکه نخ سرگرم مي شديم

بزرگ که شديم حتي 100 تا کلاف نخم سرگرممون نميکنه

 



بچه که بوديم بزرگترين آرزومون داشتن کوچکترين چيز بود

بزرگ که شديم کوچکترين آرزومون داشتن بزرگترين چيزه

بچه که بوديم آرزمون بزرگ شدن بود

بزرگ که شديم حسرت برگشتن به بچگي رو داريم

 



بچه که بوديم تو بازيهامون همش اداي بزرگ ترها رو در مي آورديم

بزرگ که شديم همش تو خيالمون بر ميگرديم به بچگي


بچه بوديم  درد دل ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند

بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد

 


بچه که بوديم بچه بوديم

بزرگ که شديم بزرگ که نشديم هيچ ديگه همون بچه هم نيستيم

... اي کاش هيچ وقت بزرگ نمي شديم

و هميشه بچه بوديم

 

چهارشنبه 10 مرداد1386 توسط دوست تو |



آمده ام تا بنویسم برای گفتن ناگفته ها
برای زیستنی دیگر گونه
برای اندیشیدنی متفاوت
برای پرواز تا اوج
برای ویران کردن باورهای دست و پاگیر
و می نویسم برای ساختنی دوباره....

سلام.من پگاه هستم اهل شیراز. يه دختر دانشجو متولد ماه تیر...خیلی هم رمانتیک و با احساسم...

همه رنگها رو دوست دارم چون هر رنگ زیبایی خودشو داره ولی بیشتر از همه سفید و قرمز و سبز لیمویی...توی خوردنی هم طعم ترش و کاکائو و پفک...ضمنا عاشق هندونه هستم

دوست دارم وقتی میای اینجا نظرتو در مورد وبلاگ و مطالب بدی و دوست دارم حتما مطالبو بخونی بعد نظر بدی

به امید روزی هستم که همه با هم دوست و مهربون باشن...و می دونم من و تو اگه بخوایم می تونیم بهترین دوستای هم باشیم..تو همین دنیای کوچیکمون...!

و در آخر این وبلاگ تقدیم به تمامی قلب های کوچک که دارای آرزوهای بزرگ هستن


طالع بینی و تعبیر خواب

RSS 2.0

Designed By ParsTheme