تبليغاتX
...دنياي كوچيك من...
...دنياي كوچيك من...

***خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست! دوست داشتن داشتني هاست***


من نمی دانم...!

و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان...این دانا...

این پیغمبر...

در تکاپوهایش

چیزی از معجزه آن سو تر

ره نبرده ست به اعجاز محبت !

چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است؟

و نمی داند در یک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است

من برآنم که در این دنیا

خوب بودن به خدا سهل ترین کار است

        و نمی دانم

                            که چرا انسان

                                                  تا این حد

      با خوبی

                                               بیگانه است؟

"فریدون مشیری"

 پي نوشت:

تا حالا شده توي هواي سرد هااااااا كني و نفس گرمت رو با دهان بيرون بدي و اداي سيگارکشیدن رو

در بياري؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

چهارشنبه 29 آبان1387 توسط دوست تو |

همه چیز اگر کمی تیره می نماید
 
باز روشن می شود زود

تنها فراموش مکن، این حقیقتی است

بارانی باید تا که رنگین کمان بر آید

و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت

تا که از ما انسان هایی تواناتر بسازد

خورشید دوباره خواهد درخشید زود

خواهی دید
...

"کولین مک کارتی"

 

  آبي يك دست دريا...
 
رقص موها در خنكاي باد پاييزي...
 
گرماي يك هم آغوشي
 
صداي خنده ي چشم ها
 
رهايي در تاريكي كوچه هاي بي هدفي
 
اي زندگي
 
امروز من چه خوشبختم ....
 
 
 
پی نوشت:
 
پ.ن۱- سلام. من توی مسافرتم.از وقتی اومدم  اینجا یه چندباری بارون اومده خیلی دوست دارم رنگین-
 
کمان ببینم اما هنوز ندیدم!
 
 
پ.ن۲- بچه که بودیم هر وقت دکتر بازی می کردیم به جای قرص اسمارتیز می خوردیم و زود حالمون
 
خوب می شد...اسمارتیز هنوز هم واسه من همون اثر شفا بخشی رو داره ...واسه شما چطور؟
 

اسمارتیز یکی از دلایل زنده بودن من

چهارشنبه 22 آبان1387 توسط دوست تو |

تولد وبلاگم...

 

 آن لحظه ای که تمام وجودت را با رغبت تمام به من واگذار کردی

و همه انگیزه زندگی من در آن لحظه تو شدی...

و پس از آن همچنان سرگرمی ، شادی ، غم ، دلهره و عذاب زندگیم در تو نوشتم و تو هیچ نگفتی...

و چون مونسی همدلم و همراهم بودی و هیچ شکایت نکردی...

حتی در این دنیای کوچکِ تو دوستانی نیز یافتم...دوستانی همدل...که بر شوقم برای نوشتن افزود...

سه سال پیش در یک شب سرد پاییزی و بارانی آبان ماه به دنیا اومدی

....وبلاگ عزیزم تولد سه سالگیت مبارک....

Stock Illustration - birthday pary, 
present, image 
diary, event, 
imagediary, cake. 
fotosearch - search 
clipart, illustration, 
drawings and vector 
eps graphics images

روحم سبز... روحمان سبز.... روح هایی سبز به وسعت یک برگ...

آری یک برگ که خود به وسعت باران است...به وسعت جنگل...و به وسعت بهار...

وسعت عشقی سبز....

و خدا که هنوز از ما ناامید نشده است...

تا شاید در پس این سبزی هنوز هم جایی نگاهمان با نگاه بی انتهایش گره بخورد...

جایی همین جا....جایی همین پایین...

زیر آوای برگ 

 رگ هایی است که خون حیات درونشان جاری است

و سبزینه هایی که سرود زندگی را می سرایند

و پلک هایی که از اشک نمناکند

اینهمه حرف در یک برگ

خود را بنگر!

 

پی نوشت:

سلاممممممممممممم

پ.ن ۱. من مدتی میرم سفر واسه همین نمی تونم زود زود آپ کنم اما دائم سر میزنم و نظراتون رو می خونم.

پ.ن ۲. باز هم یه خاطره از بچگی هام: همیشه تو نقاشی هام واسه ی بره ۵ تا پا می ذاشتم و بعد ادعا

می کردم که ۴ تا پا گذاشتم...!!!

یکشنبه 12 آبان1387 توسط دوست تو |

روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند

او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب او را نیش زد

مرد باز تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما باز عقرب او را نیش زد

رهگذری او را دید و پرسید برای چه عقربی که تو را نیش می زند نجات می دهی؟

مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند و طبیعت من این است که عشق بورزم

چرا باید مانع از عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

بز ....................BOZ

                             

راستی اگر می شد که یک بز خاطراتش را بنویسد چه مي شد؟

و آیا از چه چیزی می نوشت؟!

از چمن وعلوفه های  لذیذش

از گردش صبحگاهیش

از آب وهوای دل انگیز بهاری

یا از صاحبانش

یا از مهاجمانی که گهگاه بر سرش بوق میکشند

و او مظلومانه به چشمان آنها ذل میزند و آهسته به راهش ادامه میدهد

با توام ای بز ......

چرا نمی نویسی؟

بنوس از خاطرات و مخاطراتت

از لحظات ناب چراهگاهت

بنویس از دلدادگی های بی ثمرت

بنویس که با چشمان گریانت چندین معشوق را تا کشتارگاه بدرقه کرده ای....

آه ای بز

ای کاش می نوشتی....

به امید روزی که بزها نویسنده شوند...!

  

پي نوشت:

۱. من امروز مسواك نو خريدم...

۲. تولد حضرت معصومه روز دختر به خودم و همه ي دختران تبريك مي گم

۳. يادمه بچه كه بودم هر شب اونقدر دست تو موهام مي كردم و مي پيچوندم تا گره مي خورد و بعد

خوابم مي برد...

۴. دلم  براي  صداقت  كودكي  تنگ  شده .....

 

پنجشنبه 9 آبان1387 توسط دوست تو |

...کلاغ

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی

بود بر صورت احساس.

با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.

صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را.

کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را

 شامل نمی شود.

کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.

خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند.

 سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند."

 و کلاغ هیچ نگفت...

خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر

 نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن "

و کلاغ باز خاموش بود...

خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"

و کلاغ خواند...

اما این بار عاشقانه خواند....

و خدا عاشقانه ترین آوازش را گوش داد و لذت برد...

 دستانت را پرکن

این رودخانه شاید فردا خیلی مهربان نباشد

چشمانت را از رنگها پرکن

فردا همه چیز یک رنگ است

و یادت نرود

گوشواره هایت را در بیاوری...

  

پي نوشت:

سلام.

۱. بي صبرانه منتظر بارونم... كجاست چرا نمي ياد؟

۲.امروز بعد از سال ها يادم اومد بچه كه بودم دوست داشتم خلبان بشم و پرواز كنم...!!!

دوشنبه 6 آبان1387 توسط دوست تو |

درخت

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود

برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.

مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

 و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست ...


مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را

نخواهد يافت .


و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌

كه‌ بايد.


مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود .


هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت.

 رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از

آن‌ آغاز كرده‌ بود .


درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت

‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .


درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم،

 شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .


درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌

چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از

حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و

گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !


درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

عزیز من !

     زندگی بدون روزهای بد نمی شود.

     بدون روزهای اشک و درد و خشم.

     اما روزهای بد،همچون برگهای پاییزی، باور کن که شتابان فرو می ریزند،

     و زیر پای تو . . . اگر بخواهی . . . استخوان می شکند؛

     و درخت استوار و مقاوم بر جای می ماند.

عزیز من !

     برگهای پاییزی بی شک، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت،

     و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت،

     سهمی از یاد نرفتنی دارند.

جمعه 3 آبان1387 توسط دوست تو |



آمده ام تا بنویسم برای گفتن ناگفته ها
برای زیستنی دیگر گونه
برای اندیشیدنی متفاوت
برای پرواز تا اوج
برای ویران کردن باورهای دست و پاگیر
و می نویسم برای ساختنی دوباره....

سلام.من پگاه هستم اهل شیراز. يه دختر دانشجو متولد ماه تیر...خیلی هم رمانتیک و با احساسم...

همه رنگها رو دوست دارم چون هر رنگ زیبایی خودشو داره ولی بیشتر از همه سفید و قرمز و سبز لیمویی...توی خوردنی هم طعم ترش و کاکائو و پفک...ضمنا عاشق هندونه هستم

دوست دارم وقتی میای اینجا نظرتو در مورد وبلاگ و مطالب بدی و دوست دارم حتما مطالبو بخونی بعد نظر بدی

به امید روزی هستم که همه با هم دوست و مهربون باشن...و می دونم من و تو اگه بخوایم می تونیم بهترین دوستای هم باشیم..تو همین دنیای کوچیکمون...!

و در آخر این وبلاگ تقدیم به تمامی قلب های کوچک که دارای آرزوهای بزرگ هستن


طالع بینی و تعبیر خواب

RSS 2.0

Designed By ParsTheme