|

دوباره صدای شکستن بغضی می آید
صدای بر هم کوبیدن دستی به سینه ای
جاری شدن قطره اشکی
شنیدن نوايی حزن انگیز....
چقدر اين صداها برايم آشناست
باز هم داستان چادر مشکی ست
باز هم شور و شوقی بر پاست
و من دوست دارم اين سنت ديرينه را....
باز هم احساس می کنم عاشقم....
عاشق یک تبار الهی....
باز هم صدای آشنایی می آید....
باز هم صدای " آيا كسي هست مرا ياري كند" پشت افلاکیان را می لرزاند...
باز هم....
چه بگويم؟از كجا بنويسم؟
و من هنوز حسین را نشناخته ام...!

بخشودگي اهل گنه در صف محشر
وابسته به يك گردش چشمان حسين است
پي نوشت:
سلام.اين روزها واقعا از ته دل غم عجيبي رو احساس مي كنم
الان تنها آرزوم اينه كه براي اولين بار به كربلا برم...همين...
نمي دونم قسمتم ميشه يا نه اما آرزومه !!!
فكر كنم بعد از ۵ آمپولي كه زدم سرماخوردگيم كمي بهتر شده و گمان كنم رو به بهبودم!
|