|
سلام علیک
من بعد از عيد دوباره به خانه آمدم با كلي حرف...
راستش قرار بود اين پست رو عيد بذارم اما نشد!
بالاخره ما هم به دانشگاه رفتیم و به جمع دانشجويان افتخارآفرين اين كشور پيوستيم و در خوابگاه علوم پزشكي بندرعباس مستقر شدیم
در سوييت ما ۵ هم اتاقي ديگرهم بودند كه ۴عدد ترم بالايي و يكي مثل بنده ترم بوقي بود
خلاصه خانواده مان شب عزيز ۲۲ بهمن ما را با مقداري وسايل و يك دشك وپتو وبالش در خوابگاه گذاشتند و رفتند
با ورود به اتاق ديديم هيچ كس در سوييت نيست.همه به جشن رفته بودند.فقط من و مسئولين عزيز در خوابگاه حضور داشتيم!
خلاصه بغضي عجيب داشتيم.احساس تنهايي.بار و بنديلمان را بر زمين گذاشتيم و عین جت شروع كردم به مرتب كردن تخت و وسايلم...
وسايل را چيديم و بازهم هيچ كس نيامد.ما هم با دلي پر از غم روي تختمان دراز كشيديم كه ناگهان ديدم بله تختمان قرقر صدا مي كند! كتاب "جاناتان مرغ دريايي" را جلوي چشمانم گرفتيم و در فكر فرو رفتيم... غريبي...دوري از خانواده...
بازهم كسي نيامد...
تا اينكه بله...
ديديم هر ۵ هم اتاقي همزمان با هم با شور و قهقهه ريختند توي اتاق سلام و عليكي و نام ونشاني و...
به نظر بچه هاي خوبي مي آمدند اما هنوز اولش بود...هنوز بغض داشتيم...
تا اينكه يكي از دوستان دبيرستانم كه در خوابگاه ما بود و قبلا بسيار تاكيد كرده بودم كه هوايم را داشته باشد و غريبم و.... به سراغم امد و مرا با خود به سوييت خود برد.با آمدنش از خوشحالي بال در آوردم درون دلم عروسی بود الحق كه آشنا هم خوب است و ما نمي دانستيم!مرا بسيار نصيحت كرد كه اينجا چطور رفتار كنم که زبانم لال به گوشه ی قبای کسی برنخورد!
از همان ابتدا تفاوت را احساس كردم براستي كه چقدر بعضي ها خودشان را گم كرده بودند! دانشجويان پزشكي كه بماند!!!! هر يك براي خود داراي يك مقام والا بودند كه توقع داشتند دربرابرشان تعظيم كنی با خود گفتم اينها پزشكان آينده ي مملكت خواهند شد!!!
با ديدن همه ي اين رفتار ها شاخمان درآمد اما هرگز دوست نداشتم من هم يكي مثل آنها شوم
كم كم قلق دستمان آمد و ما هم كمي راه افتاديم و دانش آموختیم
پس از سرخ کردن انگشتانم در روغن داغ و به مدد هم اتاقی ها کم کم آشپزی آموختیم 
و كم كم با هم اتاقي ها جور شديم.خدا را شكر باحال اند
يكي از بهترين دوستان هم كلاسيم پيكاسو نام نهاده ام از آنجا كه خيلي بامزه و هنرمند هست و جالب اینه که فامیلیش هم هنرمند هست
خلاصه همه چيز خوب است
همه ما را به عنوان ترم بوقي مي شناسند نمي دانم كجايمان تابلو است؟!
هرروز با سرويس از خوابگاه به دانشگاه ميرويم و از دانشگاه به خوابگاه بر ميگرديم ...گاهي هم به دريا يا به خريد ميرويم
ضمنا خوابگاه ما بالاشهر است و دو خيابان با دريا فاصله داريم!
من و يكي از دوستانم گاهي عصرهاي جمعه به پارك ساحلي مي رويم و به غروب دریا نگاه می کنیم و چايي ميخوريم تا دلمان وا شود اما بيشتر دلمان مي گيرد و به خوابگاه باز مي گرديم!
جمعه شبها اتاق پر ميشد ما هم به سوييت دوستمان مي رفتيم و با يك برفكي سريال يوسف را نگاه مي كرديم.گاهي هم برسر مي كوبيديم و رنگي نشان ميداد
بعضي شبها هم به باشگاه بدن سازي خوابگاه مي رويم و پينگ پنگ بازي مي كنيم
بعضی روزها هم در حیاط خوابگاه می نشینیم و حسرت بعضی بچه های ترم بالایی که ماشین دارند می خوریم 
دو همسايه هم رو به روي ساختمان خوابگاه هستند كه ما اوقات بيكاري به خانه شان نگاهي مي اندازيم.يكي را
خانم كبابيان نام نهاده ايم از آنجا كه هر روز در حياط مشغول باد زدن كباب هستند و همسايه كناري خانم كبابيان
خانم جهيزيه پور هستند از آنجا كه يك روز با دعوای فراوان و کشت و کشتار ديديم جهزيه دخترشان را اندرون كوچه ريختند!
اين هم زندگي ما در خوابگاه ....
با همه ي دلتنگي هايش دوست دارم اين زندگي جديد را... |