|

عجب زمانه ايست اين روزگاران كه كبوتران وحشي به برج تنهايي گريخته اند و محبت را در بسته هاي كوچك و بزرگ مي فروشند...
عجب زمانه ايست اين روزگاران كه دست محبت و عشق را با عاشقش جدا مي كنند و خنده ها طعم گريه دارند...
روزگاريست كه پسر در عزاي پدر شادي را كراهه مي كند و لاشه خوران بر سر جسدها اشك تمساح مي ريزند....
روزگاريست كه زن صفتانِ مردنما دلقكي و رقاصي را هنر نام نهادند و به راستي كه محبت را در كتاب لغت جستجو بايد كرد....

پي نوشت:
ما را به دعا کاش فراموش نسازند رندان سحر خیز که صاحب نفسانند
|